تبليغاتX
آخرین نگاه :زندگی مهم تر است از مرگ

وقتی لب فرو می بندیم و سخنی نمیگوئیم، غیر قابل تحمل میشویم و آنگاه که زبان می گشائیم از خود دلقکی می سازیم.

+ نوشته شده در  ساعت 11:15 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

در جايي متروك در ايران برجي سنگي هست كه خيلي بلند نيست، نه در دارد نه پنجره. توي تنها اتاق كثيف و مدور آن يك ميز و نيمكت چوبي هست. در آن سلول مدور مردي كه شبيه من است با حروفي مي‌نويسد كه من سر در نمي آورم، شعري طولاني در باره ي مردي كه در سلول مدور ديگري در باره‌ي مردي شعري مي‌نويسد كه در سلول مدور ديگري...اين رشته سر دراز دارد و هيچ كس قادر نيست آنچه را زنداني‌ها مي نويسند بخواند...!

 

ترجمه: اسدالله امرایی

+ نوشته شده در  ساعت 1:49 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

پاوائو پاوليسيج
مترجم: اسدالله امرايي

پاوائو پاوليسيچ نويسنده‌ی اهل يوكسلاوي سابق است كه در سال 1946 به دنيا آمده است .اين نويسنده از جمله نويسندگان پركار اروپاي شرقي به شمار مي‌آيد كه در ژانرهاي مختلف ادبي كار كرده است.


روزگاري كه وحشت حاكم بود، بازداشت‌هاي دسته جمعي در دستور روز قرار گرفت. شب‌ها اين كار را مي‌كردند. گروهي با چهره‌ي پوشيده در مي‌كوفتند و دستور مي‌دادند صاحبخانه‌ي خواب آلود لباس بپوشد. بعد هم او را به يكي از زندان‌هاي كوچك شهر مي‌بردند كه مثل قارچ در جاي جاي شهر مي‌روييد. گاهي پاسبان‌ها تمام خانواده را يك‌جا بازداشت مي‌كردند و مادر بزرگ‌ها و بچه‌ها را هم كه دم اجاق خواب بودند، با خود مي‌بردند.

جمعيت شهر روز به روز آب مي‌رفت و گشتي‌ها عوركشان سرتاسر شهر را درمي‌نورديدند و مردم را از خانه‌هاشان بيرون مي‌كشيدند و توي خيابان‌ها خركش مي‌بردند. بسياري از مردم شب با لباس مي‌خوابيدند و بقچه و بنديلشان را زير سر مي‌گذاشتند و چرت مي‌زدند، زيرا هر لحظه انتظار داشتند كه مأموران بر سرشان آوار شوند. باورشان نمي‌شد اين قدر جا، در زندان‌هاي شهر باشد، اما مدتي بعد هر خانه‌اي زندان شد، يكي پس از ديگري. بعد هر كس را در خانه‌ی ديگري حبس مي‌كردند. ثروتمندان را در خانه‌ی فقرا مي‌چپاندند و برعكس، سربازها را به مدارس، كشيش‌ها را به پادگان، پزشكان و بيماران را به نجيب‌خانه ها و اراذل و اوباش را به صومعه‌ها راندند.

نيروي كار به شدت كاهش پيدا كرده بود و بيشتر كارها را زنداني‌ها به عهده داشتند. از آنجا كه مثل بقيه لباس مي‌پوشيدند و تعدادشان محرمانه بود، تشخيص اينكه چه كسي زنداني است و چه كسي آزاد كار دشواري بود. حتي زنداني‌ها را براي دستگيري استخدام مي‌كردند. هرچند خود زنداني بودند، با خود اسلحه هم حمل مي‌كردند.

تعداد بازداشت‌ها رو به فزوني مي‌رفت. در ميان زنداني‌های آتي، مقامات مشهور شهر هم به چشم مي‌خوردند. كشيشها، تجار، رؤساي ستاد ارتش، دژبانها و كارمندان را هم با خود بردند. در پايان همه را زنداني كردند حتي اعضاي دولت را هم به زندان انداختند. هر كس ديگري را مي‌پاييد. همه زنداني بودند و كسي نمي‌دانست چه كسي حكم و مجوز اين بازداشتها را صادر كرده است. همه حس مي‌كردند كه در اداره‌ي شهر سهمي دارند و در بازداشت افراد و تحمل زندان بي‌نصيب نيستند. از آنجا كه همگي يك‌جور لباس مي‌پوشيدند و از حقوقي مساوي برخوردار بودند، و همه تحت بازداشت قرار داشتند، به كار خود ادامه مي دادند انگار نه انگار كه حادثه اي اتفاق افتاده. آنها زندگي عادي خود را ادامه مي‌دادند و اگر كسي چيزي از آنها مي‌پرسيد، اظهار رضايت مي‌كردند.

چند سال بعد، منكر هرگونه بازداشت و دستگيري شدند و اعلام كردند كه همه‌ی اين حرف‌ها، ساخته و پرداخته‌ی مورخی مغرض، ناآگاه و فريب خورده بوده است.

 

۱-این داستان کوتاه رو تقدیم به دوست تاریخدانم که حتی از دانستن اسمش هم محرومم.

+ نوشته شده در  ساعت 2:2 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

خواننده های مغرور
پشت روزنامه های بلند پنهان می شوند.
 
جوانان همه دست و پاهایی هستند
که جوانی انداخته از رمق.
 
جهانگردان شق و رق نشسته اند
بی اعتماد به همه چیز.
 
فقط مستان و دیوانگان
شوق حرف زدن دارند.
 
فقط شاعر
شعرش را دنبال می کند در میان تبلیغات.
 
فقط شخصی سالخورده
این درخواست را با دقت می خواند
که «صندلی خود را
به اشخاص سالخورده بدهید.»


+ نوشته شده در  ساعت 1:15 بعد از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

سرباز

 

سرباز با آرامش خاطر به نبرد برو

نبرد تلخ و خونینی که از آن همه کس بر نمی گردد:

 

وقتی باز گردی آنجا زیر نارون سبز ورق چشم براهت خواهم بود

زیر نارون بی برگ باانتظارت خواهم بود تا بازگشت آخرین سرباز چشم براه خواهم بود و پیش از آن نیز

 

تا از نبرد بر نگشته ای در استانه در کفش بیگانه ای نخواهد بود

و بالش کنار بالینم خالی خواهد ماند و دهانم طعم بوسه نخواهد چشید

هنگامی که برگردی ,هنگامی که برگردی, میتوانی بگویی همچنان است که بود...!

 

۱-شعر : تکه ای از نمایشنامه دایره گچی قفقازی

+ نوشته شده در  ساعت 5:39 بعد از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

بارها شده وقتی یاد گذشته‌ می‌کنیم؛ ‌افسوس می‌خوریم که چه کارها نکرده‌ایم، چه حرف‌ها نزده‌ایم و چه زمان‌ها و آدم‌هایی که از دست نداده‌ایم. حتی شده آدم‌هایی را ببینیم که از بس درگذشته‌ غرق شده‌اند «آنچه را که از روز باقی‌‌مانده»  را هم از دست ‌می‌دهند. «بالاخره ساعت را که نمی‌شود به عقب برگرداند.» افسوس‌مان بیشتر می‌شود وقتی آنچه را که یاد می‌‌کنیم آدمی‌ باشد که بسیار دوستش می‌‌داشتیم و در دوست داشتنش غفلت کرده باشیم. این که روزی بوده می‌توانسته‌ایم به او بگوییم «دوستت می‌دارم»؛ اما از بس فکر کرده‌ایم که همیشه زمان وجود دارد و هیچ‌گاه دیر نمی‌شود برای گفتن؛ آن را به فردایی معوق کرده‌ایم که هرگز نیامده.

رمان «بازمانده روز» خواننده را به یاد گذشته‌هایی می‌اندازد که نابود کرده؛ زمان‌هایی که از دست داده و به خصوص آدم‌هایی که گم کرده است. همچنین به آدم این نوید را می‌دهد که هر قدر هم که روز تمام شده باشد؛ بازمانده‌ آن یعنی شب هنوز نیامده. «برای عده زیادی از مردم شب شیرین‌ترین قسمت روز است… چه حاصلی دارد که مدام به پشت سرمان نگاه کنیم و خودمان را سرزنش کنیم که چرا زندگی‌مان آن طور که می‌ِ خواستیم از آب در نیامده؟» آقای استیونز رمان «بازمانده روز» شاید در جست و جوی «روز»ی باشد که از دست داده؛ یا حتی گم کرده؛ اما به بازمانده‌ی آن هم امید دارد؛ «آن چه که از روز باقی مانده.»

 

بازمانده روز؛ کازئو ایشی‌گورو، ترجمه‌ی نجف دریابندری، نشر کارنامه.

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:56 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

هیچ کس از من نپرسید که در کدام خانه و در کدام جا و پشت کدام میز و در کدام تختخواب و در کدام مملکت دوست دارم راه بروم. بخورم و بخوابم یا چه کسی را از سر ترس دوست داشته باشم.


 

در سرزمین دیکتاتوری احساس میکنی که دیکتاتور جیره وحشت تقسیم می کند.


+ نوشته شده در  ساعت 8:49 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

 نمی‌دانم چرا این روزها بیش از هر وقت دیگر به همه چیز و همه كس حسادت می‌كنم. احساس حسد را به درستی توی تمام تار و پود وجودم می‌چشم و می‌بینم كه چگونه تلخ و كدر و بی‌رمق و زشت و نكبت‌بار می‌شوم. البته گاهی اوقات به خودم تلقین می‌كنم كه شاید این چیزی موروثی است كه از عهد بوق تاریخ من به من رسیده است، تاریخ سراسر سركوب و بی‌عدالتی، كه شاید این همان ناآگاه جمعی قوم من است كه مرا این‌طور پست و سیاه می‌كند كه مدام به من نهیب می‌زند كه «تو هیچ‌گاه پیش نرفتی»، تو هر دم فرو رفتی و عقب ماندی.

حالا در این میان، هی می‌خواهم زور بزنم به فردیت راستین خود، آن‌طور كه علما می‌فرمایند برسم. فردیت من چی است؟ كجاست؟ چگونه می‌توان صاحب فردیت شد، خصوصیاتش چیست، به خصوص و به خصوص،‌ به خصوص در جامعه‌ای كه مدام زیر ظواهر و تعارفات و رودربایستی‌ها و لفت و لعاب پوك زندگی دست و پا زده، كه مدام نوعی جهالت موروثی بر آن حاكم بوده كه میزان تساهل و رواداری‌اش نسبت به هر حركت پیشرفته و مترقی تقریبا صفر است. در این جامعه فردیت چه معنایی پیدا می‌كند؟
شاید به خاطر همین عقب‌افتادگی دوری از «ساحت آزادی» است كه این‌طور حسود شده‌ام و این احساس حسادت نسبت به دیگری، یعنی نسبت به هر كه پیشرو و رو به جلو است، حتی نسبت به آن ناكس برنده جایزه نوبل، دارد پدر صاحب‌بچه را درمی‌آورد...

بدی‌اش این است كه این حس را نمی‌شود برای كسی تعریف كرد. حتی برای بروبچه‌ها و خودی‌ها و خویشان و دوستان صمیمی و نزدیك. برای هیچ‌كس. چرا كه این یعنی كثافت زدن به هیكل خودت، یعنی عیان كردن اینكه تا چه حد ذلیل، بدبخت و شكست‌خورده‌ای، كه از موفقیت دیگری به جای كیف و لذت رنج می‌بری و ناراحتی، یعنی تو اصلا بیماری، یا دیوانه‌ای (ای بابا مگر می‌شود؟!)
پس مدام مجبوری این حس موذیانه و شرور را پیش خود نگه داری، توی وجود منحوست قرقره‌اش كنی و بگذاری سم نكبت‌بارش به تمام مویرگ‌ها و سلول‌های ریز بدنت رسوخ كند...

اولین باری كه مزه تلخ حسادت را چشیدم در مدرسه ابتدایی بود. كلاس چهارم كه یهو متوجه شدم من دیگه شاگرد اول نیستم و این پسره دراز موفرفری تو امتحان ثلث اول، اول شده. بی‌اختیار با شنیدن این خبر و با دیدن قیافه ورقلمبیده از فخر و ظفر او جیوه حسادتم بالا رفت و زیرلب چند فحش كه تازه از سر كلاس سوم و از واژگان دایی اكبرم یاد گرفته بودم نثارش كردم. آن موقع چندان آگاه نبودم كه چرا این چنین دلخور و دمغ و كدر شده‌ام. بعدا فهمیدم كه چی به چی بود.

 

البته نه به آن شفاهی. توی كتابی خواندم كه این یك حس غریزی غریب رسوب كرده‌ای است كه هرازگاه سردرمی‌آورد و باعث رنجش و آزار شخص می‌شود. بیشتر به آن وجه تو خالی، یا فقدان، یا حفره وجودی انسان برمی‌گشت، و در موقعیت رقابت و از رقیب كم نیاوردن تشدید می‌شد. همیشه به یك سوژه كه همان رقیب است احتیاج داشت، رقیبی كه او را در عشق شكست داده و در كسب مال و شهرت از او جلو زده بود. هرچند در مورد من فقط یك رقیب به تنهایی نبود، بلكه همه بودند، همه اینها كه مرا احاطه كرده بودند و نمی‌گذاشتند كه از این عقب‌افتادگی بی‌پیر و ماندگار به درآیم.

 من كه واقعا فكر می‌كنم بیماری اصلی قوم ما یا هر قوم بدبخت فلك‌زده عقب افتاده، به خصوص آنها كه مدام زیردست و بال غربی‌ها استثمار و له و لورده شده‌اند، مثل ما و مدام ناظر برفقر خود، ثروت و شوكت آنها بوده‌اند، همین است، همین حس حسادت است. شما ببینید توی هر صنف و دسته، از «سرشیر فكری» جامعه یعنی طبقه روشنفكرش، نویسندگان و شعرا بگیرید، تا نقاش، فیلمساز و عكاسش، و چه و چه و طلاكار و كنده‌كار و كفاش و عطارش، هیچ یك چشم دیدن رقیب و همكار و همفكر و هم‌رشته خود را ندارد.

 

بازیگران، به‌خصوص، نسبت به همدیگر خیلی حسودند، چون آنها فطرتاً خودشیفته‌اند. می‌گویند همین حس حسادت بود كه نخستین ضربه قوی را به دودمان صفوی و بدان طریق به شوكت و عظمت تمدن اسلامی ایران وارد آورد و باعث انقراض آن سلسله و از آن پس سقوط آزاد تمدن پرشكوه ایران‌زمین شد.

حالا من حوصله روانكاوی و انسان‌شناسی ندارم. بیشتر دلم می‌خواهد این شروورها را آن‌طور كه ناهشیارم دیكته می‌كند سرهم قطار كنم، به این امید كه شاید همین نوشته‌ها بتواند شفابخش درونم باشد. چون واقعا این روزها در حالتی به سر می‌برم كه كمتر از حالت یك محكوم به اعدام نیست. و این درد و رنج را من مدیون همین حس غنی و غلیظ حسادت و اقمارش، بغض و كینه و تعصب می‌دانم كه در واقع باعث و بانی همه بدبختی‌های من بوده و هست و كاری هم ندارم كه این خود یك بیماری است یا خیر...

+ نوشته شده در  ساعت 10:4 قبل از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

اینجا خاورمیانه است


در خاورمیانه بر خلاف باقی مردم دنیا که گاهی دچار افسردگی می‌شوند، ما مردمی افسرده هستیم که

 گاهی دچار شادی می‌شویم.



اینجا خاورمیانه است.....!!!!

پوریا عالمی

+ نوشته شده در  ساعت 8:32 بعد از ظهر  توسط رسول نصیریان  | 

 

یاد بگیر، ساده ترین چیز ها را !
برای آنان كه به خواهند یاد بگیرند
هرگز دیر نیست.

الفبا را یاد بگیر ! كافی نیست ؛ اما
آن را یاد بگیر ! مگذار دل سردت كنند !
دست به كار شو ! تو همه چیز را باید بدانی.
تو باید رهبری را به دست گیری.



ای آن كه در تبعیدی ، یاد بگیر !
ای آن كه در زندانی ، یاد گیر !
ای زنی كه در خانه نشسته یی ، یاد بگیر !
ای انسان شصت ساله ، یاد بگیر !
تو باید رهبری را به دست گیری.

ای آن كه بی خانمانی ، در پی درس و مدرسه باش !
ای آن كه از سرما می‌لرزی ، چیزی بیاموز !
ای آن كه گرسنه گی می‌كشی ، كتابی به دست گیر !
این خود سلاحی ست.
تو باید رهبری را به دست گیری.



ای دوست ، از پرسیدن شرم مكن !
مگذار كه با زور ، پذیرنده ات كنند.

خود به دنبال اش بگرد !
آن چه را كه خود نیاموخته یی
انگار كن كه نمی‌دانی.


صورت حساب ات را خودت جمع بزن !
این تویی كه باید به پردازی اش.
روی هر رقمی‌انگشت بگذار
و به پرس : این ، برای چیست ؟
تو باید رهبری را به دست گیری ...!

 

پانويس ها

۱.شعر از برتولت برشت

۲.منبع تصوير:كورديش كارتون

 


 

 

+ نوشته شده در  ساعت 4:30 بعد از ظهر  توسط رسول نصیریان  |